مقاله پژوهشی
مدیریت آموزشی
صادق حامدی نسب؛ سیدمصطفی صفاری
چکیده
پیشینه و اهداف: گسترش حضور دانشجویان نسل Z در دانشگاهها و تأثیر ویژگیهای شناختی، فناورانه و ارتباطی آنان بر الگوهای مدیریت کلاس، اساتید را با شرایط تازهای روبهرو کرده است. هدف از انجام این پژوهش، واکاوی و تبیین تجارب زیسته اساتید از راهبردهای موفق مدیریت کلاس درس در مواجهه با دانشجویان نسل Z بود تا الگوهای عملی و راهبردهای مؤثر ...
بیشتر
پیشینه و اهداف: گسترش حضور دانشجویان نسل Z در دانشگاهها و تأثیر ویژگیهای شناختی، فناورانه و ارتباطی آنان بر الگوهای مدیریت کلاس، اساتید را با شرایط تازهای روبهرو کرده است. هدف از انجام این پژوهش، واکاوی و تبیین تجارب زیسته اساتید از راهبردهای موفق مدیریت کلاس درس در مواجهه با دانشجویان نسل Z بود تا الگوهای عملی و راهبردهای مؤثر تدریس در این زمینه مشخص شود.روشها: پژوهش حاضر با رویکرد کیفی و از نوع پدیدارشناسانه طراحی و اجرا شد. جامعه پژوهش شامل کلیۀ اساتید دانشگاههای استان خراسان جنوبی بود که در سال تحصیلی ۱۴۰5-۱۴۰4 مشغول به تدریس بودند. برای جمعآوری دادهها از روش نمونهگیری هدفمند استفاده شد و مصاحبههای نیمه ساختاریافته با ۱۴ استاد (۸ مرد و ۶ زن) تا رسیدن به اشباع نظری انجام گرفت. دادهها بهصورت دقیق ضبط، بازنویسی و با استفاده از روش تحلیل مضمون مورد تجزیهوتحلیل قرار گرفتند. برای اطمینان از پایایی دادهها، توافق میان کدگذاران مورداستفاده قرار گرفت و برای افزایش روایی یافتهها، بازنگری توسط متخصصان حوزۀ آموزش و مدیریت کلاس انجام شد.یافتهها: یافتههای پژوهش نشان داد که اساتید برای مدیریت مؤثر کلاس با دانشجویان نسل Z از مجموعهای گسترده از راهبردها بهره برده بودند که در 7 مضمون فراگیر و ۲۴ مضمون سازمان دهنده قابلطبقهبندی بود. اولین دسته، راهبردهای تعاملی و مشارکتی بود که شامل طراحی فعالیتهای جذاب مبتنی بر تفاوتهای فردی دانشجویان، مدیریت مشارکتی، تعامل دوسویه میان مدرس و دانشجویان و فعالیتهای گروهی برای افزایش انگیزه و مشارکت فعال بود. دومین دسته، راهبردهای انضباطی بود که بر قراردادهای رفتاری مشارکتی، قاطعیت همراه با همدلی، احترام متقابل و مدیریت مؤثر تمرکز دانشجویان تأکید داشت. سومین دسته، راهبردهای انگیزشی بود که شامل ایجاد فضای امن و حمایتی، جذابیت علمی مطالب، استفاده از داستانگویی و ارائه نکات جذاب و انگیزشی اولیه برای جلبتوجه دانشجویان بود. چهارمین دسته، راهبردهای فناوری محور را شامل میشد که بهرهگیری از ابزارهای هوش مصنوعی، نرمافزارهای آموزشی و ابزارهای تصویری برای انتقال محتوا و تقویت یادگیری دانشجویان را در برمیگرفت. پنجمین دسته، راهبردهای انعطافپذیر بود که شامل انعطاف در رفتار مدرس، تغییر روشهای تدریس و انطباق با زبان و سبک یادگیری نسل Z بود. ششمین دسته، راهبردهای مبتنی بر توسعه حرفهای بود که بر یادگیری پروژه محور، پیش مطالعه، فعالیتهای عملی و تمرینهای مهارتی تأکید داشت و امکان تجربه عملی برای دانشجویان را فراهم میکرد. هفتمین و آخرین دسته، راهبردهای محیطی بود که مدیریت محیط کلاس، طراحی فضای فیزیکی و مجازی مناسب و استفاده از ابزارها و منابع آنلاین را شامل میشد تا یادگیری مؤثر و تعامل دانشجویان تسهیل شود.نتیجهگیری: این پژوهش نشان داد که ترکیب و بهکارگیری همزمان این راهبردها، مشارکت فعال دانشجویان نسل Z را افزایش داده و تجربۀ یادگیری آنان را مؤثرتر و رضایتبخشتر ساخته بود. همچنین یافتهها حاکی از آن بود که رعایت اصول تعاملی، انگیزشی و انعطافپذیری، نقش بسزایی در کاهش چالشهای رفتاری، افزایش انگیزه، تقویت تمرکز و بهبود کیفیت تعامل میان مدرس و دانشجویان داشت. بر اساس این نتایج، پیشنهاد شد که اساتید و دانشگاهها این راهبردها را در برنامههای آموزشی، سیاستهای تدریس و توسعه حرفهای مدرسین ادغام کنند تا توانمندی اساتید ارتقا یابد و مدیریت کلاس با دانشجویان نسل Z بهینه شود. این مطالعه همچنین زمینهای برای تحقیقات آینده فراهم میکند تا دیدگاه دانشجویان، مقایسه میان رشتههای مختلف و تأثیر طولانیمدت این راهبردها بر عملکرد و انگیزه دانشجویان نسل Z موردبررسی قرار گیرد.
مقاله پژوهشی
فناوری آموزش- دوره ابتدایی
مریم پورجمشیدی؛ محمدرضا وافی نیر
چکیده
پیشینه و اهداف: در عصر دیجیتال، معلمان بهعنوان ارکان اصلی نظام آموزشی، با چالشهای نوظهوری در زمینه تلفیق فناوریهای نوین با شیوههای تدریس روبهرو هستند. باوجود تأکید اسناد بالادستی و استانداردهای جهانی بر ضرورت ارتقای عملکرد حرفهای معلمان، شواهد نشان میدهد که بسیاری از آنان هنوز در بهرهگیری مؤثر از ابزارهای هوشمند ناتواناند. ...
بیشتر
پیشینه و اهداف: در عصر دیجیتال، معلمان بهعنوان ارکان اصلی نظام آموزشی، با چالشهای نوظهوری در زمینه تلفیق فناوریهای نوین با شیوههای تدریس روبهرو هستند. باوجود تأکید اسناد بالادستی و استانداردهای جهانی بر ضرورت ارتقای عملکرد حرفهای معلمان، شواهد نشان میدهد که بسیاری از آنان هنوز در بهرهگیری مؤثر از ابزارهای هوشمند ناتواناند. ظهور هوش مصنوعی بهعنوان یک فناوری تحولآفرین، نیازمند شکلگیری نوع جدیدی از سواد در میان معلمان است؛ سوادی که فراتر از مهارتهای فنی ساده بوده و شامل توانایی درک، ارزیابی و استفاده خلاقانه از هوش مصنوعی در فرایند یاددهی - یادگیری باشد. بااینحال، مسئله اصلی این است که آیا صرف برخورداری از دانش نظری درباره هوش مصنوعی میتواند مستقیماً به بهبود عملکرد حرفهای معلمان منجر شود یا این تأثیر نیازمند متغیرهای میانجی است؟ پژوهشهای پیشین نشان دادهاند که شکافی میان دانش نظری و عمل آموزشی وجود دارد که ممکن است با متغیر «تلفیق فناوری» پر شود. برایناساس، هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی رابطه میان سواد هوش مصنوعی و عملکرد حرفهای معلمان دوره ابتدایی با تأکید بر نقش میانجی مهارت تلفیق فناوری بهمنظور ارتقای کیفیت آموزش در مدارس است.روشها: پژوهش حاضر از نظر هدف، کاربردی و از نظر ماهیت، کمی و از نوع توصیفی - همبستگی مبتنی بر مدلسازی معادلات ساختاری است. جامعه آماری پژوهش شامل کلیه معلمان شاغل در مدارس دوره ابتدایی شهرستان کبودرآهنگ در سال تحصیلی ۱۴۰۵-۱۴۰۴ بود که تعداد آنها ۶۰۰ نفر گزارش شد. حجم نمونه با استفاده از جدول کرجسی و مورگان، ۲۳۴ نفر برآورد شد و نمونهگیری به روش در دسترس انجام شد که در نهایت ۲۳۵ پرسشنامه کامل جمعآوری و تحلیل شد. دادهها با استفاده از سه ابزار شامل پرسشنامه استاندارد سواد هوش مصنوعی؛ پرسشنامه استاندارد عملکرد حرفهای معلمان و پرسشنامه تلفیق فناوری محقق ساخته بر اساس مدل SAMR جمعآوری شد. روایی محتوایی ابزارها از منظر متخصصان موضوعی و از طریق تحلیل عاملی تأییدی، و پایایی آنها با استفاده از آلفای کرونباخ به ترتیب ۹۳/۰، ۹۳/۰ و ۹۵/۰ (سواد هوش مصنوعی، عملکرد حرفهای و تلفیق فناوری) تأیید شد. تجزیهوتحلیل دادهها با استفاده از نرمافزارهای آماری SPSS و SmartPLS و با بهرهگیری از آزمونهای تی تک نمونهای، ضریب همبستگی پیرسون و مدلسازی معادلات ساختاری انجام شد.یافتهها: نتایج توصیفی نشان داد که میانگین نمرات سواد هوش مصنوعی (65/2) و تلفیق فناوری (83/2) پایینتر از حد متوسط و میانگین عملکرد حرفهای (76/3) بالاتر از حد متوسط است. در بخش یافتههای استنباطی، نتایج مدلسازی معادلات ساختاری حاکی از آن بود که رابطه مستقیم بین سواد هوش مصنوعی و عملکرد حرفهای معلمان معنادار نیست (ضریب مسیر 102/0، آماره تی 381/1). اما سواد هوش مصنوعی اثر مستقیم و مثبت قوی بر میزان تلفیق فناوری دارد (ضریب مسیر 489/0، آماره تی 778/9). همچنین، تلفیق فناوری اثر مستقیم و معناداری بر عملکرد حرفهای معلمان نشان داد (ضریب مسیر 402/0، آماره تی 014/7). مهمترین یافته پژوهش، تأیید نقش میانجیگری کامل متغیر «سطح تلفیق فناوری» در رابطه بین سواد هوش مصنوعی و عملکرد حرفهای بود (ضریب مسیر غیرمستقیم 197/0، آماره تی 658/5). ضریب تعیین مدل نیز نشان داد که حدود ۲۱ درصد از تغییرات عملکرد حرفهای توسط متغیرهای مدل تبیین میشود.نتیجهگیری: یافتههای پژوهش نشان میدهد که سواد هوش مصنوعی بهتنهایی و بدون واسطه، قادر به ارتقای عملکرد حرفهای معلمان نیست. این نتیجه بیانگر آن است که دانش نظری درباره هوش مصنوعی تنها زمانی به بهبود کیفیت تدریس، ارزشیابی و مدیریت کلاس منجر میشود که از مجرای «تلفیق عملی فناوری» عبور کند. بهعبارتدیگر، تلفیق فناوری نقش موتور محرکی را دارد که پتانسیل شناختی (سواد) را به عملکرد بالفعل تبدیل میکند. باتوجهبه پایینبودن سطح سواد و تلفیق فناوری در جامعه موردمطالعه، پیشنهاد میشود برنامههای توسعه حرفهای معلمان از تمرکز صرف بر دانشافزایی عبور کرده و بر کارگاههای عملی «نحوه تلفیق ابزارهای هوشمند در تدریس» متمرکز شوند. محدودیت اصلی این پژوهش، انجام آن در یک منطقه جغرافیایی خاص و استفاده از ابزارهای خود گزارشدهی بود که تعمیمپذیری نتایج را بااحتیاط روبهرو میکند.
مقاله پژوهشی
آموزش الکترونیکی- مجازی
تقی اکبری
چکیده
پیشینه و اهداف: در دهههای اخیر، با رشد روزافزون فناوریهای دیجیتال و نفوذ آنها در نظامهای آموزشی، توسعه شایستگیهای فناورانه معلمان به یک ضرورت اجتنابناپذیر تبدیلشده است. بهویژه پس از تجربه آموزشهای برخط در دوران همهگیری کرونا، ضرورت توجه به فناوریهای نوین و فرهنگ یادگیری مستمر در مدارس بیشازپیش آشکار شد. رهبری ...
بیشتر
پیشینه و اهداف: در دهههای اخیر، با رشد روزافزون فناوریهای دیجیتال و نفوذ آنها در نظامهای آموزشی، توسعه شایستگیهای فناورانه معلمان به یک ضرورت اجتنابناپذیر تبدیلشده است. بهویژه پس از تجربه آموزشهای برخط در دوران همهگیری کرونا، ضرورت توجه به فناوریهای نوین و فرهنگ یادگیری مستمر در مدارس بیشازپیش آشکار شد. رهبری نوآورانه مدیران مدارس و فرهنگسازمانی یادگیرنده بهعنوان دو عامل کلیدی، میتوانند نقش مؤثری در تقویت ظرفیتهای فناورانه معلمان ایفا کنند و زمینهساز تحول دیجیتالی در مدیریت آموزشی شوند. هدف اصلی این پژوهش بررسی نقش رهبری نوآور و فرهنگسازمانی یادگیرنده در تبیین شایستگیهای فناورانه معلمان، با تمرکز ویژه بر میانجیگری یادگیری دیجیتال در چارچوب مدیریت آموزشی نوین است.روشها: پژوهش حاضر از نوع کاربردی و به روش توصیفی - همبستگی انجام شد. جامعه آماری شامل تمامی معلمان مقطع ابتدایی شهرستان اردبیل در سال تحصیلی ۱۴۰۴-۱۴۰۵ (۱۷۳۲ نفر) بود که با استفاده از جدول مورگان و روش نمونهگیری تصادفی طبقهای، تعداد ۳۱۴ نفر بهعنوان نمونه انتخاب شدند. برای گردآوری دادهها، از سه پرسشنامه استاندارد و معتبر استفاده شد: پرسشنامه رهبری نوآور، پرسشنامه فرهنگسازمانی یادگیرنده و پرسشنامه شایستگی فناورانه معلمان که بر مبنای چارچوب TPACK طراحیشده است. روایی صوری و محتوایی این ابزارها توسط گروهی از کارشناسان موردتأیید قرار گرفت و پایایی آنها با محاسبه ضریب آلفای کرونباخ بالاتر از ۸۰/۰ تضمین شد. تحلیل دادهها با استفاده از نرمافزار Smart PLS و مدلسازی معادلات ساختاری انجام گرفت تا روابط میان متغیرهای پژوهش مورد ارزیابی قرار گیرد.یافتهها: نتایج پژوهش نشان داد که رهبری نوآور تأثیر مثبت و معناداری بر تقویت فرهنگسازمانی یادگیرنده دارد (61/۰=β، (24/8 =t). همچنین، فرهنگسازمانی یادگیرنده به طور معناداری بر یادگیری دیجیتال در مدارس اثرگذار است (59/0=β، (88/7 =t). یادگیری دیجیتال نیز بهعنوان متغیری میانجی، تأثیر معناداری بر ارتقای شایستگیهای فناورانه معلمان دارد (41/۰=β، 13/6 =t). مسیرهای میانجیگری فرهنگ یادگیرنده و یادگیری دیجیتال در رابطه بین رهبری نوآور و شایستگی فناورانه معلمان نیز ازنظر آماری معنادار بودند که این موضوع اهمیت نقش این دو متغیر میانجی را برجسته میکند. یافتهها در راستای مدلهای نظری یادگیری سازمانی و همچنین مطالعات پیشین داخلی و خارجی قرار دارند.نتیجهگیری: پژوهش حاضر تأکید میکند که رهبری نوآور و فرهنگسازمانی یادگیرنده باید بهعنوان دو رکن اساسی در مدیریت آموزشی مدرن موردتوجه قرار گیرند. استقرار رهبری نوآور در مدارس، فرهنگ یادگیرنده را تقویت میکند و بسترهای لازم برای یادگیری دیجیتال را فراهم میسازد. این فرایند به نوبه خود موجب افزایش شایستگیهای فناورانه معلمان میشود؛ بنابراین، یادگیری دیجیتال نهتنها یک ابزار تکنولوژیکی، بلکه نقش واسطهای مهمی در فرایند تحول دیجیتالی در نظام آموزشوپرورش ایفا میکند. از دیدگاه کاربردی، نتایج این تحقیق پیشنهاد میکند که مدیران آموزشوپرورش و سیاستگذاران آموزشی برنامههای آموزشی و دورههای ضمن خدمت را باهدف ارتقای مهارتهای رهبری نوآورانه و فرهنگ یادگیرنده تدوین کنند. همچنین، بازنگری در نظام ارزیابی عملکرد معلمان با تمرکز بر شایستگیهای دیجیتال میتواند در راستای ارتقای کیفیت آموزش و تسهیل تحول دیجیتالی مؤثر باشد. این پژوهش نشان میدهد که تحقق تحول در مدیریت آموزشی بدون توجه به این عوامل کلیدی ممکن نیست و یادگیری دیجیتال بهعنوان کاتالیزوری برای تحقق اهداف آموزش نوین عمل میکند.
مقاله پژوهشی
آموزش الکترونیکی- مجازی
غلامعلی منتظر؛ زینب عباسی؛ مهدیه فرازکیش
چکیده
پیشینه و اهداف: نگرش استادان نسبت به آموزش الکترونیکی، عاملی کلیدی در میزان پذیرش، بهکارگیری و بهرهبرداری از مزایای این فناوری در دانشگاهها به شمار میرود. نگرش مثبت میتواند فرایند اجرا را تسهیل کرده و زمینهساز موفقیت در بهرهگیری از فناوریهای نوین باشد، درحالیکه نگرش منفی مانعی جدی برای تحقق اهداف آموزشی به شمار میآید. ...
بیشتر
پیشینه و اهداف: نگرش استادان نسبت به آموزش الکترونیکی، عاملی کلیدی در میزان پذیرش، بهکارگیری و بهرهبرداری از مزایای این فناوری در دانشگاهها به شمار میرود. نگرش مثبت میتواند فرایند اجرا را تسهیل کرده و زمینهساز موفقیت در بهرهگیری از فناوریهای نوین باشد، درحالیکه نگرش منفی مانعی جدی برای تحقق اهداف آموزشی به شمار میآید. همهگیری بیماری کووید-۱۹ موقعیتی بیسابقه ایجاد کرد که طی آن، آموزش عالی ایران به طور گسترده و اجباری به سمت آموزش الکترونیکی سوق داده شد. این تغییر ناگهانی، ضرورت بررسی نگرش استادان در این دوره و شناخت ابعاد مختلف آن را به یک اولویت راهبردی بدل ساخت. پژوهش حاضر باهدف تحلیل نگرش استادان دانشگاههای ایران نسبت به آموزش الکترونیکی و بررسی میزان تغییر این نگرش در بحران همهگیری کووید-۱۹ انجام شد.روشها: برای سنجش نگرش استادان، ابتدا چارچوبی بومی متناسب با شرایط ایران طراحی شد. این چارچوب بر پایه مطالعه اسناد و پژوهشهای پیشین و نیز نظرسنجی از ۶۳ نفر از خبرگان حوزه آموزش الکترونیکی شکل گرفت. در این چارچوب، نگرش استادان در دودستهی کلی عوامل درونی (شناختی، عاطفی و رفتاری) و عوامل بیرونی (سازمانی، فنی و محیط تسهیلگر) طبقهبندی شد و برای هر مؤلفه شاخصها و سنجههای مرتبط استخراج گردید. سپس دادهها از طریق یک پیمایش برخط و در دو بازه زمانی گردآوری شد: نخست در ابتدای همهگیری بیماری کووید-۱۹ (اوایل سال ۱۳۹۹) و بار دیگر در انتهای آن (اواخر سال ۱۴۰۰). جامعه آماری شامل ۵۸۵۶ نفر در ارزیابی نخست و ۷۴۰۰ نفر در ارزیابی دوم از اعضای هیئتعلمی دانشگاههای کشور بود و دادههای گردآوریشده بر اساس چارچوب طراحیشده تحلیل شدند تا امکان مقایسه تغییرات نگرش استادان در طول دوره فراهم شود.یافتهها: نتایج پژوهش نشان میدهد میانگین نگرش کلی استادان نسبت به آموزش الکترونیکی از ۷۴/۴ در آغاز بحران به ۱۱/۵ در پایان دورۀ بحران افزایشیافته است که به معنی بهبود معنادار نگرش در طول زمان و نشانگر رشد تدریجی سازگاری و پذیرش آموزش الکترونیکی در میان جامعۀ دانشگاهی است. بااینحال، این بهبود بیش از آنکه ناشی از افزایش رضایت یا انگیزش درونی استادان باشد، متأثر از بهبود مؤلفههای ساختاری، نهادی و تسهیلگر بوده است. به همین دلیل هرچند عملکرد آموزش عالی ایران در طول بحران از منظر نهادی و ساختاری قابلقبول ارزیابی میشود؛ اما حفظ انگیزه، تعامل فعال و رضایت درونی استادان همچنان بهعنوان چالشی اساسی در مسیر تثبیت آموزش الکترونیکی باقیمانده است.نتیجهگیری: از این پژوهش میتوان نتیجه گرفت گرچه مواجه با بحران کووید-۱۹ نظام آموزش عالی کشور را به سمت استفاده از فناوریهای یادگیری الکترونیکی سوق داد؛ اما این مهاجرت اجباری منجر به بهبود قابلتوجهی در ابعاد درونیِ نگرش استادان نشده است. ارتقای نگرش در سطح میانگین، اگرچه نشانهای از پیشرفت تدریجی و تدبیر دانشگاهها در انطباق با شرایط بحرانی است؛ اما این بهبود زمانی پایدار خواهد بود که با اصلاحات عمیقتر در حوزههای انگیزشی، تعاملی و ادراکی نیز همراه شود. آیندۀ آموزش الکترونیکی، نهفقط در گرو توسعۀ فناوری، بلکه وابسته به درک عمیقتر نگرشها و تجارب انسانی در بطن فرایند یاددهی - یادگیری است. یافتههای این پژوهش میتواند مبنایی برای سیاستگذاران آموزش عالی در طراحی برنامههای توسعه حرفهای، بهبود زیرساختهای فناورانه و ایجاد انگیزههای درونی در استادان باشد تا آموزش الکترونیکی از یک ضرورت اجباری به یک انتخاب آگاهانه و پایدار تبدیل شود.
مقاله پژوهشی
بازی های رایانه ای آموزشی
عفت جامه شورانی؛ یاسمن علی محمدی؛ محمد علیزاده جمال
چکیده
بنیادین در رشد شناختی و اجتماعی دانشآموزان، بهویژه در سالهای ابتدایی آموزش، ایفا میکنند. این مهارتها برای موفقیت تحصیلی و آمادگی مواجهه با چالشهای زندگی آینده ضروریاند. بااینحال، نتایج ارزیابیهای بینالمللی و پژوهشهای داخلی نشان میدهد که دانشآموزان ایرانی در این حوزهها ضعف نسبی دارند؛ ضعفی که میتواند توانایی ...
بیشتر
بنیادین در رشد شناختی و اجتماعی دانشآموزان، بهویژه در سالهای ابتدایی آموزش، ایفا میکنند. این مهارتها برای موفقیت تحصیلی و آمادگی مواجهه با چالشهای زندگی آینده ضروریاند. بااینحال، نتایج ارزیابیهای بینالمللی و پژوهشهای داخلی نشان میدهد که دانشآموزان ایرانی در این حوزهها ضعف نسبی دارند؛ ضعفی که میتواند توانایی آنان را در حل مسائل پیچیده و نوآوری محدود کند. این امر ضرورت بهرهگیری از روشهای آموزشی نوین را در نظام آموزشی ایران برجسته میسازد. در این میان، داستانسرایی دیجیتال تعاملی و بازیهای هوشمند به دلیل ماهیت چندرسانهای و تعاملی خود، ظرفیت بالایی برای افزایش انگیزه و مشارکت دانشآموزان دارند. بااینحال، ترکیب این دو روش در آموزش درس فارسی با رویکرد فرهنگ ایرانی کمتر مورد بررسی قرار گرفته است. برایناساس، هدف پژوهش حاضر بررسی تأثیر ترکیب داستانسرایی دیجیتال تعاملی و بازیهای هوشمند بر پرورش مهارتهای حل مسئله و خلاقیت دانشآموزان پایه اول ابتدایی در درس فارسی، با استفاده از محتوای متناسب بافرهنگ پارسی و ارائه شواهد علمی برای بهبود کیفیت یادگیری بود.روشها: این پژوهش از نظر روش تبیینی متوالی است. طرح پژوهشی شبهآزمایشی با پیشآزمون و پسآزمون، روش تدریس نوین (داستانسرایی دیجیتال و بازیهای هوشمند) را با روش متداول (سخنرانی و بحث کلاسی) در درس فارسی پایه اول ابتدایی مقایسه کرد. جامعه آماری شامل دانشآموزان دختر پایه اول بجنورد (۶-۷ سال) در سال ۱۴۰۳-۱۴۰۴ بود. ۶۰ دانشآموز با نمونهگیری در دسترس انتخاب و با Random.org به دو گروه آزمایش و کنترل (هر کدام ۳۰ نفر) تقسیم شدند. ابزارها شامل آزمون حل مسئله کودکان (۱۰ سؤال بصری، پایایی ۸۳/۰) و آزمون خلاقیت تورنس سادهشده (پایایی ۸۰/۰) بودند. مداخله ۱۰ هفتهای شامل ۳۰ دقیقه داستانسرایی دیجیتال (محتوای پارسی از فیبیدو و طاقچه) و ۶۰ دقیقه بازی هوشمند از بازار، مایکت با تبلتهای گروهی (پنجنفره) برای گروه آزمایش و ۶۰ دقیقه سخنرانی و ۳۰ دقیقه بحث کلاسی برای گروه کنترل بود. دادههای کمی با ANCOVA، آزمون اندرسون -دارلینگ و تحلیل فازی (MATLAB) و دادههای کیفی از مصاحبهها (۱۰ دانشآموز، پنج معلم) و پرسشنامههای ۲۰ والدین با تحلیل محتوای فازی تحلیل شدند. رضایتنامه والدین اخذ و دادهها ناشناس ماندند.یافتهها: نتایج نشان داد میانگین نمرات پسآزمون گروه آزمایش برای مهارت حل مسئله 8/30 ± 8/3 و برای خلاقیت 8/9 ± 4/1 بود، درحالیکه این مقادیر در گروه کنترل به ترتیب 2/25± ۰/4 و 4/۷ ±۶/1 به دست آمد. تحلیل کوواریانس با کنترل نمرات پیشآزمون، معناداری تفاوتها را تأیید کرد: حل مسئله (33/0 = η² ، 001/0p < ، 45/28 F =) و خلاقیت (28/0 = η² ، 001/0p < ، 67/22 F =). تحلیل فازی با توابع عضویت مثلثی نشان داد ۷۳٪ دانشآموزان گروه آزمایش در دسته «حل مسئله بالا» و ۶۸٪ در دسته «خلاقیت زیاد» قرار داشتند، درحالیکه این ارقام در گروه کنترل به ترتیب ۲۰٪ و ۲۳٪ بود. یافتههای کیفی نیز پنج مضمون اصلی را برجسته کردند: لذت و انگیزه در یادگیری (۹۲%)، افزایش اعتمادبهنفس (۸۸%)، تقویت تعامل اجتماعی (۸۰%)، توسعه تفکر خلاق (۸۵%) و ارتباط فرهنگی و عاطفی (۸۲%)؛ این مضامین با محتوای آموزشی الهامگرفته از ادبیات کهن پارسی همخوانی داشتند و اثربخشی روش تدریس نوین را در بستر فرهنگی ایران تأیید کردند.نتیجهگیری: این پژوهش با ارائه شواهد علمی نشان داد روش تدریس دیجیتال با محتوای پارسی، مهارتهای حل مسئله و خلاقیت دانشآموزان پایه اول را بهبود بخشید و با ایجاد محیط انگیزهبخش، اعتمادبهنفس، تعامل اجتماعی و ارتباط فرهنگی را تقویت کرد. این روش برای برنامههای درسی نوآورانه و آموزش معلمان در مناطق کمبرخوردار با ابزارهای ساده (پروژکتور، تبلت گروهی) کاربردی است. محدودیتها شامل نمونهگیری در دسترس، مداخله ۱۰ هفتهای و نبود تبلتهای فردی بود. پیشنهاد میشود تحقیقات آینده با نمونههای متنوعتر، مداخلههای طولانیتر و فناوریهای پیشرفته (مانند واقعیت افزوده) انجام شوند تا کاربرد در دروس دیگر بررسی گردد.